تبليغاتX
ميرحسيني اردکانی

شهادت مظلومانه سبب پيدايش هستي، علت خلقت انسان، مادر کونين و اسطوره و الگوي زنان عالمين، دختر رسالت، همسر ولايت و مادر امامت، حضرت فاطمه زهراء(سلام الله عليها) را به پیشگاه تمامی شیعیان و محبان آن حضرت تسلیت و تعزیت عرض می نمایم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 5:37  توسط سيد حسين مير حسيني اردكاني  | 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:

من کور هستم لطفا کمک کنید

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

 امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 19:3  توسط سيد حسين مير حسيني اردكاني  | 

ایران و ایرانی سرشار از حماسه و خاطره است و در این میان هر جا که حضور مردم پررنگ تر بوده، حماسه ها و خاطرات جاودانه تر و پر شکوه تر  مانده است. مناسبت های ماه خرداد از جاودانه ترین هاست چه روز 14 خرداد که پیر و مقتدا و امام عزیزمان در جوار رحمت رب آرامش یافت.

 

 

15 خرداد  و همچنین روزهای دیگر این ماه.

سوم خرداد روز باشکوه پیروزی است که به قیمت خون جوانان عزیزی به دست آمده که جان خود را در طبق اخلاص گذاشتند و با آزاد سازی خرمشهر دل همه ایرانیان را شاد نمودند. البته خاطرات ما از این روز فقط اظهار شادی، پایکوبی مردم، توزیع شربت و شیرینی و بوق های مداوم وسایل نقلیه در خرداد 61 بیشتر نیست.

 

 

و اما دوم خرداد؛ این روز برای ما روایت دیگری دارد، روایتی از حضور و حماسه جوانان پر شوری که برای حمایت از خاتمی عزیز چه سختی ها که متحمل شدند و در نهایت علیرغم تهمت ها و ضد تبلیغ هایی که به خاتمی مظلوم روا شد خداوند به واسطه حضور یکپارچه مردم در انتخابات، عزت و سربلندی را به این فرزند راستین امام عنایت نمود. و آنگاه بود که یک بار دیگر همچون خرداد 61 شادی و پایکوبی خود جوش مردمی در خیابان ها بر پا شد.

 

 

 

 

"بگو (ای پیغمبر): بار خدایا! ای پادشاه ملک هستی! تو هر که را خواهی ملک و سلطنت بخشی و از هر که خواهی بگیری و به هر که خواهی عزت و اقتدار بخشی و هر که را خواهی خوار گردانی، هر خیر و نیکی به دست توست و تنها تو بر هر چیز توانایی - آل عمران/26"

هنوز به یاد دارم که در سالگرد دوم خرداد در سفر به رباط پشت بادام، هنگامی که برای استراحت و تجدید قوا کنار قنات شهر نو پیاده شدیم راننده کامیونی که او نیز برای استراحت آن جا اتراق نموده بود با چه شور و حرارتی از دوم خرداد می گفت و اینکه دختر کوچکش با چه عشق و انتظاری منتظر دوم خرداد بود تا همراه با مادرش او نيز با همه كودكي خود به خاتمي رأی بدهد. و هنگامی که در بازگشت از شعبه اخذ رأی به شوخی گفتم به خاتمی رأی ندادم چطور هق هق گریه اش بلند شد و با دستان کوچکش مرا با عصبانیت بی اندازه دعوا کرد و ...

 

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 20:58  توسط سيد حسين مير حسيني اردكاني  | 

  این مطلبی است که یکی از دوستان ارسال نموده است. نظر شما چیست؟

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. .

ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . .

مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد.

 پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.

 پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.

 "براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".

 مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.

  در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !

  خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.

  اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.

 

                        اين انتخاب  خودمان است كه گوش كنيم يا نه!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:26  توسط سيد حسين مير حسيني اردكاني  | 

هر دم به گوشم می رسد آوای زنگ قافله

ایـن قـافـله تا کـربـلا دیگـر نـدارد فـاصـله

یک زن میان محملی اندر غم و تاب و تب است

این زن صدایش آشناست ای وای من این زینب است

محرمی دیگر فرا رسید و حضور شورانگیز مردم در عزاداری شب اول این ماه. انصافا که مردم عزیز و شریف ما هر سال پر شورتر از سال قبل در هیات ها به عزاداری می پردازند حتی سرمای زمستان هم بر شور و ارادت مردم بی تاثیر است.

این حسیـن کیـست کـه عالـم همه دیوانه اوسـت

این چه شمعی است که جان ها همه پروانه اوست

و چه حزن انگیز و سوزناک است یادآوری مصیبت هایی که بر اهل بیت رفت.

این ایام را به همه دوستداران خاندان نبوت تسلیت عرض می نمایم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 17:49  توسط سيد حسين مير حسيني اردكاني  | 

هر چه درباره بزرگواری و شرافت این مردم بنویسیم و بگوییم کم است چرا که همیشه و در همه حال پشتیبان نظام هستند و دیروز به خوبی این موضوع را به اثبات رساندند.

من هم که به عنوان نامزد انتخاباتی شورای شهر حضور داشتم با کسب ۱۷۹۸ رای نفر پانزدهم از ۳۶ نفر شورا شدم.

از اعتماد و رای همه مردم متشکرم. امیدوارم هیچگاه شرمنده محبت دوستان نشوم و هر چند کم و ناچیز بتوانم در خدمت باشم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 15:48  توسط سيد حسين مير حسيني اردكاني  | 

صبح پنج شنبه گذشته که در حال آماده شدن برای رفتن به کلاس بودم یکی از دوستان زنگ زد و گفت به دفتر آیینه در محل خانه تقدیری دستبرد زدند سری بزن ببین چه خبر است.

با تعجب و حیرت به محل رفتم و وارد دفتر که شدم متاسفانه کامپیوتر اصلی دفتر را ندیدم ولی بعضی اقلام دیگر که ارزش مالی داشت دست نخورده بود. یکی از کارمندان میراث هم با توجه به این که سر زده بود متوجه سرقت نشده بود حتی ۱۱۰ هم آمده و رفته بود. با اعلام سرقت فرمانده منطقه انتظامی و ماموران وارد شدند و به بررسی موضوع پرداختند.

هم جناب سرهنگ طالب پور و هم ماموران آگاهی بر این موضوع وحدت نظر داشتند که سرقت اطلاعاتی بوده و شاید سیاسی چرا که به هیچ کدام از اتاق ها مراجعه هم نکرده بودند و در دفتر آیینه هم به جز کامپیوتر واکمن و کاست ها همه چیز دست نخورده بود.

امید که با تلاش دوستان هر چه سریع تر عامل این سرقت دستگیر شده تا حقایق روشن شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 15:45  توسط سيد حسين مير حسيني اردكاني  | 

اندر جسارت فجيعانه به ساحت مقدس سلاله اي از سلسله انبيا چه مويه ها كه بايد سرداد، خانواده اي كه افتخارآفرين بوده اند و هستند.

قلم من كه توانايي محكوميت اين شرم آوري بزرگ را ندارد؛ از مطالب منتشره در اين موضوع متن دوست بزرگوار جناب آقاي مرتضی عابدی اردکانی را در اين رابطه به نقل از سايت خبرگزاری کویر آورده ام اميد كه روزي همه مدعيان دروغين اسلام و قرآن هدايت و يا از صحنه روزگار محو شوند.

 

عرض خود می بری و زحمت ما می داری

صفحات دفتر قطور تاریخ پر است از تحجر و واپسگرایی مردان و زنانی است که با چراغ کم سوی درک و فهم خود به زور توانسته اند حتی جلوی پای خود را ببینند تا چه رسد به اینکه بخواهند چرغدار کاروان پر صلابت خردورزی در طول تاریخ باشند و در مقابل این جماعت کج فهم ، مردان بی شماری تاریخ را به حضور خود مزین ساخته و سالها برای شناخت قدر و منزلت حقیقی آنان فرصت لازم است شاید عمری بگذرد تا قدرت فاهمه بشری توانایی درک عظمت روحی این روشن ضمیران تاریخ را به دست آورد خدایا: آنان که " فرزندان منحرف از دین و صراط مستقیم " را ثمره مجاهدت ها و مبارزات خستگی ناپذیر روح الله می دانند در کدامین مقدمه قیاس به نفس خود این چنین خر نتیجه گیری شان در گل و لای کج اندیشی مانده است خدایا: آنانکه با تبر جاهلیت و جمود فکری خود در پی قطع ریشه های " شجره خبیثه" هستند ، شاید هرگز در عمر خود لختی در زیر سایه سار درخت طیبه انفاس خدایی آن مرد آسمانی نیاسوده اند که این چنین داد سخن می دهند خدایا: آنانکه " وظیقه دارند لعن و نفرین خود را بر این منحرفین دین سوز نثار نمایند" شاید در قاموس ادبیات خود ، لغاتی چون دعا و خیر خواهی نیافته اند و یا اظهار لطف و محبت ائمه اطهار ع را در حق دشمنان قسم خورده دین ندیده اند خدایا: آنانکه شب های دیجور خود را به امید دیدن خوابی " برای دور کردن پدری از رحمت الهی " به صبح می رسانند ، چرا در بیداری خود به دنبال نزدیک نمودن فرزندی به دورازه های رحمت الهی نیستند خدایا: اکنون فرصت بهتری است تا مغز کلام گهر بار امام راحلمان ره را بیش از هر زمان دیگر درک کنیم که : روح الله چگونه یک عمر با تحجر و واپسگرایی جنگید و از طرفداران بی بدیل اسلام ناب محمدی در عصر ریا و خود فریبی بود خدایا: چه شد که امام راحلمان هم فرزند فاضل و باتقوای خود را به خوبی بعضی ها نشناخت و در پس پرده نظام چه گذشت که مقام معظم رهبری دام عزه هشت سال جز تأیید و ابراز لطف و عنایت هدیه دیگری به دولت اصلاحات اعطا ننمودند خدایا: تو شاهد باش که در این هتک حرمت عظمی هیچ مسئولی از مسئولین شهرزادگاه روح الله فرصت صدور حتی یک اطلاعیه و ابراز انزجار را نیافت تو خود شاهد باش که هیچ کلاس درسی به خاطر توهین به مقام شامخ روحانیت و سلسله مجلله سادات در این شهر تعطیل نشد تو خود شاهد باش سنگ بنای هتک حرمت از روحانیت را کسانی می گذارند که خود اکنون به یمن انفاس قدسی بزرگ روحانی مصلح قرن ، آرام و آزادانه در فضای جمهوری اسلامی تنفس می نماید خدایا: ما را از عباد رحمن خود قرار ده و عباد الرحمن ، الذین یمشون علی الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما

مطالب داخل گیومه ها بخشی هایی از نامه هتاکانه خانواده شهید محترم باقری

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 17:8  توسط سيد حسين مير حسيني اردكاني  | 

سال ها پیش با یکی از مسؤولین ارتباط داشتم و گاهی که مواجهه اش را با افراد می دیدم به نهایت مسلمانی اش! غبطه می خوردم و اینکه چه جایگاه رفیعی در نزد خداوند دارد؟ چرا که همیشه و در همه حال به رعایت مسائل شرعی! توسط دیگران اهتمام می ورزید وحتی آستین بالازده افراد را هم پایین می زد تا خدای ناکرده ...

چندین سال بعد در مراسمی او را با یکی از اعضای خانواده اش دیدم و... اکنون هم ...

سعی کنیم ریاکار نباشیم!

واعظان کین جلوه بر محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 17:46  توسط سيد حسين مير حسيني اردكاني  | 

ديروز فرصت ديگري دست داد تا براي شنا به استخر مهر بروم البته چند هفته‌اي است كه همراه با فرهنگيان تني به آب مي‌زنم.

هرچند كه بر اساس گفته يكي از مربيان مي‌بايست روزهاي دوشنبه آب تميز و مناسب باشد ولي اينطور نبود. براي آگاهي از علت نامناسب بودن آب به سراغ نجات غريق رفتم ولي گويي منتظر گشودن باب صحبت بود تا گلايه و درد دل‌هايش را بگويد.

اينكه استخر متولي به‌خصوصي ندارد، هيأت شنا 4 سال است كه سري به استخر نزده و نكته مهمتر عدم نظارت بر فعاليت استخر و مسائل بهداشتي و ... كه مهم‌ترين بهانه نوشتن من نكته اخير بود.

ناجي ادامه داد وقتي مسؤول بهداشت همراه با خانواده و به صورت مجاني و در روزهاي به‌خصوص از استخر استفاده مي‌كند آيا توقع داريد كه خيلي به اين موارد توجه كند يا بر اشكالات كار به ديده اغماض نكند!

اگر مي‌خواستم به درد دل‌هايش گوش كنم خيلي طولاني مي‌شد و از شنا در همين آب نامناسب نيز محروم مي‌ماندم.

يادم آمد كه چندين وزير و مسؤول ارشد در دولت‌هاي خارجي به دليل اتفاقات ناگواري (هرچند كوچك و جزئي) كه در زيرمجموعه كاري‌اشان اتفاق افتاده استعفا داده‌اند ولي در ايران ما ... آب از آب تكان نمي‌خورد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 8:13  توسط سيد حسين مير حسيني اردكاني  | 

اين وبلاگ‌نويسي هم دغدغه‌اي است كه ذهن را به خود مشغول مي‌كند و براي من هم به دلايلي سردرگمي ايجاد كرده، چرا كه به سفارش دوستان، وبلاگ وقتي خواندني و به عبارتي وبلاگ است كه به روز مطلب داشته‌باشد و اين موضوع هنگامي محقق مي‌شود كه به خبرهاي روز و مسائل سياسي بپردازم  ولي عليرغم موضوعات مختلف و دغدغه‌هاي فراواني كه دارم هنوز تصميمي براي پرداختن به مسائل روز و سياسي ندارم زيرا وادي دلپذيري نيست و پر است از ...

بگذريم!

بايد منتظر بمانم تا چه پيش خواهد آمد که بسیار اميدوارم خير باشد.

دوستان بزرگوار كه در اين كار حرفه‌اي هستند اگر راهنمايي كنند بسيار ممنون خواهم شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 7:19  توسط سيد حسين مير حسيني اردكاني  | 

این نکات مطرح شده نظرات یکی از نویسندگان مجله موفقیت درباره دوست است، راستی شما چه نظری دارید؟

 دوست معمولي هيچگاه نمي‌تواند گريه تو را ببيند.
دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود.
دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نمي‌داند.
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.
دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو مي‌آورد.
دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن مي‌ماند.
دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت مي‌شود.
دوست واقعي مي‌پرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟
دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعي سعي در حل آنها مي‌کند.
دوست معمولي مانند يک مهمان عمل مي‌کند و منتظر مي‌ماند تا از او پذيرايي کني.
دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي مي‌کند.
دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.
دوست واقعي مي‌داند که بعد از يک مرافعه دوستي محکم‌تر مي‌شود.
دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 10:47  توسط سيد حسين مير حسيني اردكاني  | 

در كتابي اين مطلب را خواندم

« استادي در جلسه‌اي به ما ‌گفت: اگر به شما بگويم مكانيكي پيشنهاد كرد ماشين جديدي را كه خريده‌ام به خاطر صداي تسمه اش به دره پرت كنم اين حرف را قبول مي‌كنيد؟

گفتيم: خير.

گفت: پس چگونه به خاطر يك نمره‌ي كم به دانش‌آموزي مي‌گوييد تو به درد هيچ چيزي نمي‌خوري.»

 

با خواندن اين مطلب به ياد خاطره‌اي افتادم كه بد نديدم آن را بنويسم.

در دوره نوجواني و بي‌تجربگي موفقيتي فراهم شد تا در مسابقات قرآن مرحله استاني حضور يابم.

مسابقات در سالن امامزاده سيدجعفر يزد و با حضور همه قاريان و حافظان برگزيده استان برگزار مي‌شد و چون نفر اول مسابقات به حج اعزام مي‌شد با استقبال خوبي مواجه شده بود و البته داوران مطرحي نيز براي قضاوت به يزد آمده بودند. خلاصه اينكه مسابقات از هر لحاظ مهم بود.

من به همراه يكي از دوستان حافظ قرآن زودتر به محل مسابقه رسيده‌بوديم و پس از زيارت در سالن حضور يافتيم.در محل مناسبي نشسته و منتظر مانديم. در نگاه اول چيزي يا كسي مرا به خود جلب نكرد ولي با ورود اولين قاري يزدي شخصي در بالاي جلسه مرا متوجه خود كرد.

پيرمرد سيدي بود كه از لحاظ جسمي كوتوله مانند بود و ... هر يزدي كه وارد مي‌شد به صورت ويژه به او سلام مي‌داد، سؤالات زيادي در ذهن من خطور مي‌كرد ولي به درستي‌اش اطمينان نداشتم.

چه دليلي براي اين همه احترام است سيد بودن، مسن بودن يا ... و البته سؤالاتي هم در ذهن من درباره ظاهر جسماني‌اش خطور مي‌كرد.

جواب همه اين سؤالات را خيلي زود دريافت كردم. بعد از مسابقات و در فاصله‌اي كه قرار بود داوران امتيازات را جمع بزنند پيرمرد سيد كه دليل حضورش را هم تا آن وقت نمي‌دانستم به جايگاه رفت و هنگامي كه دهانش را براي تلاوت آيات قرآن مجيد گشود آنچنان صوتش دلپذير و ملكوتي بود كه همه را به وجد آورد و حتي داوران را هم به خود جلب نمود و براي من شرمندگي و سرزنش ماند كه چرا در ذهنم آنچه كه نبايد بگذرد گذشت و ...

خداوند بر احوال بندگانش آگاه است و هيچ موجود و انساني را بدون حكمت خلق ننموده‌است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 11:2  توسط سيد حسين مير حسيني اردكاني  | 

هر چند كه ايام امتحانات است ولي نمي‌دانم چرا به ياد روزهاي تابستان و يكي از اردوهاي دوران دانش‌آموزي‌ام افتادم؛ اردوي نيشابور.

توفيقي بود كه در مسابقات قرائت قرآن در سال سوم راهنمايي در استان مقام سوم را كسب نمودم و خوب يكي از جوايز اعزام به اردو بود كه چندين روز قبل از آن مطلع شدم. با اشتياق فراوان روزشماري كرده تا روز اردو فرا رسيد. يك اتوبوس از دانش‌آموزان برگزيده مسابقات فرهنگي، هنري به سوي اردوگاه شهيد رجايي نيشابور حركت نموديم.خيلي به اردو و چگونگي آن نمي‌پردازم فقط به يادآوري خاطره و درسي كه از آن گرفتم بسنده مي‌كنم.

جمع كردن نان‌هاي ته سفره ، طلب كردن سوزن و نخ، همكاري و همراهي چند نفر از هم اردويي‌ها و رفت و آمد بي‌موقع و مشكوك آنها علت اصلي كنجكاوي من بود تا سر از كارشان در بياورم.

تصميم خود را گرفتم آن روز وقتي مربي و همه بچه‌ها در خواب بعد از ناهار(قيلوله) بودند به ترتيب دوستان از جاي خود بلند شدند و به سمت بيرون حركت نمودند و من هم كه زير چشمي آنها را زير نظر داشتم از جايم بلند شدم و با فاصله بدون اينكه بفهمند پشت سرشان حركت كردم.

وقتي از محدوده بلوك خارج شدند و جهت حركتشان را ديدم متوجه شدم كه به طرف منطقه ممنوعه و استخرهاي پرورش ماهي در حركتند وحدس زدم كه قرار است ماهي‌گيري كنند، مي‌خواستم برگردم ولي به خود گفتم من كه با آنها نيستم و قرار نيست خطايي مرتكب شوم بنابراين تعقيبشان مي‌كنم تا خوب سر از كارشان دربياورم.

حدس من درست بود ماهي‌گيري و...

با خود فكر ‌می كردم كه از اين كار چه هدفي دارند و اينكه با اين قضيه چطور برخورد كنم كه صداي صوت يكي از بچه‌ها مرا به خود آورد و در يك چشم برهم زدن همه فرار كردند من هم فرار را بر قرار ترجيح دادم و به سمت بالاي اردوگاه حركت كردم ولي پس از مدتي برگشتم به خود گفتم خطايي از من سرنزده پس نبايد بترسم با شهامت به سمت بلوك حركت نمودم ولي خوب در ميانه راه يكي از باغبانان كه گويا پيگير موضوع بود مرا ديد و بدون اينكه منتظر توصيحي بماند مرا با تس و تيپا نواخت.دوستان خطاكار من در اندك زماني به همراه مربي در كنار من بودند و مرا نجات دادند و ...

در آن موضوع  من هيچ دخالتي نداشتم فقط پشت سر آنها و يا به عبارتي همراه آنها بودم كه كتك مفصلي نصيبم شد معلوم نبود اگر خودم در بطن ماجرا بودم چه مي‌شد؟!

از آن روز اين شعر سعدي را به ياد دارم كه:

گلي خوشبوي در حمام روزي

رسيد از دست محبوبي به دستم

...

كمال همنشين در من اثر كرد

وگرنه من همان خاكم كه هستم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 9:50  توسط سيد حسين مير حسيني اردكاني  | 

 

خدا نكند كه سر و كار افراد به وام گرفتن بيافتد، پس از چندماهي كش و قوس و با واسطه كردن اين و آن بالاخره قرار شد وامي دريافت كنم، مسرور از اين موفقيت به مسؤول مربوطه مراجعه نمودم تا از مدارك مورد نياز بپرسم؛ تازه فهميدم كه هفت خواني در پيش دارم.خوب همه اين‌ها قابل تحمل بود ولي نكته‌اي كه مرا آزار داد دغل بازي‌هاي مربوطه بود؛گرفتن فاكتور، تأييد و ...

بگذريم؛ غرض از اين مقدمه، بهانه‌اي بود براي يادآوري ماجرايي  كه در حين پيگيري امور وام به يادم آمد. از دوستان شنيده بودم كه يكي از بزرگان (علامه طباطبايي؟) را براي  عمل جراحي به يكي از كشورهاي اروپايي اعزام نمودند، ايشان پس از بازگشت در توصيف آنچه مشاهده  كرده بود گفته‌بود:

 آنجا غير مسلماناني را ديدم كه مسلماني مي‌كردند!

نمي‌دانم از كجا بايد شروع كرد و از چه كسي ؟ البته كه انسان بايد به وظايف خود در هر پست و مقام و در هر مكان و با هر دين و آييني كه هست عمل نمايد ولي زيبنده‌تر اين است كه مسؤولين و ارگان‌هاي نظام اسلامي در عمل به دستورات اسلام پيشگام و الگو باشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 11:4  توسط سيد حسين مير حسيني اردكاني  | 

فرصتی دست داد تا در جوار خانواده شامی را در یکی از پارک های اردکان صرف کنم و این موضوع بهانه ای شد تا از دوران شهرداری مهندس کلانتری یادی کنم. آن روزها به عنوان مشاور و دوست شهردار گاهی اوقات پرسه ای در شهر می زدیم و البته نظرات رسیده را به وی منتقل می کردم. مهم ترین موضوعی که مطرح بود که کاشت چمن در اردکان بی فایده است و هدر دادن سرمایه. ولی خوب حالا بعد از این چند سال شاهد استقبال و استفاده گسترده مردم از این فضاهای دلپذیر ایجاد شده در دوران مهندس کلانتری هستیم که خدا را شکر شهردار امیری نیز آن را ادامه داد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 10:58  توسط سيد حسين مير حسيني اردكاني  | 

از وقتي كه در دفتر جديد(خانه تقديري) مستقر شديم در اين فكر بودم كه برنامه‌هاي هفتگي در زمينه‌هاي مختلف فرهنگي، هنري، مذهبي و سياسي داشته‌باشيم كه به ياري خداوند و همت دوستان اين جلسات جمعه‌ها از ساعت ۸ تا ۳۰/۹  در دفتر نشريه برگزار مي‌شود.

ديشب اين جلسه به موسيقي اختصاص داشت و دوستان هنرمند نبي‌زاده و عصارزاده در ابتداي مراسم به اجراي قطعات گرايلي، آواز دشتستاني، تصنيف بيا تا گل برافشانيم و خزان پرداختند و سپس آقاي مروتي كه از افراد بسيار هنرمند در رشته ني‌نوازي است توضيحاتي درباره موسيقي داد كه قابل توجه بود.

البته آنچه در اين‌باره جالب توجه بود استقبال بيش از انتظار دوستان از اين مراسم بود در حالي كه شايد خيلي هم براي اطلاع‌رساني اين مراسم تلاش نشده بود. به هر حال باعث خوشحالي است كه اين همه توجه به هنر موسيقي وجود دارد و اميدوارم اين حركت شروعي باشد براي گسترش و بالا بردن سطح سواد موسيقايي.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 8:51  توسط سيد حسين مير حسيني اردكاني  | 

دیروز یکی از دوستان به دیدنم آمد و یک ساعتی را با هم بودیم. از هر دری صحبت شد به خصوص درباره دوستی٬ محبت و ارتباط.

از جزئیات بحث که بگذریم این جمله زیبا را که دوستم شنیده بود و نقل کرد را برای شما درج می کنم برای من جالب بود!

پرنده ای را که دوست می داری٬ رهایش کن.

اگر عاشق است٬ برمی گردد. وگرنه٬ هیچ وقت عاشق نبوده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:46  توسط سيد حسين مير حسيني اردكاني 

هر چند كه از مدت‌ها پيش تصميم به فعال كردن وبلاگم داشتم ولي خوب به هر دليل موفق نشدم.

اين روزها براي ارائه بعضي نكات بد نديدم كه در اين كار عزمم را جزم كنم.

اميدوارم هر چه كه يادداشت مي‌كنم مورد رضايت حضرت حق و بندگانش باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 10:7  توسط سيد حسين مير حسيني اردكاني  | 

 هرگز به خدا نگو مشكل بزرگي دارم به مشكل بگو خداي بزرگي دارم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 9:22  توسط سيد حسين مير حسيني اردكاني  | 

این هم جمله ای است که می توان در مواقع ناامیدی به آن توجه نمود و نا امیدی را از خود دور کرد.

تا خدا هست دليلي براي نااميدي نيست

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 9:21  توسط سيد حسين مير حسيني اردكاني  | 

ديروز برای کاری به يکی از ادارات رفتم چون میدانستم يکی از دوستان کارمند به شعر علاقه مند است دو بيت شعر برايش خواندم که وی نيز به تناسب جواب داد و سپس در حين انجام کار از دنيا و مشکلات و همچنين اميدواری به آينده صحبت شد.وی در صحبتهايش نکته ای را از عارف بزرگ بسطامی که در يکی از کتابها خوانده بود گفت که مرا تحت تاثير قرار داد و اما آن نکته: شيخ بسطامی در بالای منبر به وعظ و خطابه مشغول بود که ندايی به وی رسيد و او را مورد خطاب قرار داد که ای شيخ میخواهی گوشه ای از گذشته زندگی و بعضی اعمالت را برملا کنيم تا عکس العمل و برخورد همين مردمی که سراپا گوشند را ببيني شيخ پس از لحظه ای جواب داد که میخواهی ذره ای از لطف کرم و بخشش ات را بازگو کنم تا ديگر مردم با هر عملی اميدوار به بخشش تو باشند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 9:4  توسط سيد حسين مير حسيني اردكاني  |